جديد (۲۰ بهمن): اونور به روز شد!
من خونهم رو عوض کردم! اگر گذرتون اونطرفا افتاد، کادو یادتون نره! :دی
ما یک غلطی کردیم و مطلبی در مورد کتابخانه ملی نوشتیم! از آنجا که مملکت به شدت پویا و بهروز است، اینجانب تا آخر عمرم باید اصلاحیه ضمیمه آن مطلب کذایی بکنم!
اول اینکه طریقه عضوگیری طی همین مدت کوتاه تغییرات اساسی پیدا کرده. دیگه دانشجوی لیسانس ثبت نام نمیکنند مگر با معرفی نامه از دانشگاه و مشخص بودن موضوع تحقیق و ... . خوشبختانه در این مورد سایت رسمی کتابخونه توضیحات کامل و بهروز داره.
دوم اینکه چایخانه راه افتاده و دیگه مجبور نیستید به طبقه منفی سه مراجعه کنید، چون اصلا راهتون نمیدن! گرچه توی چایخانه هم چیز دندونگیری پیدا نمیشه. جاش رو هم نمیگم که اگه عوض شد دوباره مجبور نشم تکمیلیه بنویسم. از هر کس بپرسید راهنماییتون میکنه J
سوم اینکه در پی طرحهای جداسازی، موقعیت دستشوییهای خانمها و آقایان بلکل از هم سوا شده و فاصله شرعی شدیدا رعایت شده. معلوم نیست بعد از ده ماه چه اتفاقی افتاده که به این فکر افتادهند. به ما چه! اینو گفتم که اگه قبلا یک بار به اینجا مراجعه کردید و بعد از مدتی دوباره تشریف آوردید، سرتون رو نندازید پائین و برید توی دستشویی جنس مخالف!
چهارم اینکه ... اصلا من دیگه هیچی نمیگم. هر چی میخواین از توی این سایت پیدا کنید و اگه درست نبود، ناسزاش رو به خودشون بگید. به من ربطی نداره!
××××××
چند لینک
پیام خود را با خون بنویسید (لینک از خوابگرد)
این تصویر خیلی باحال بید. حتی وقتی اندازهش هم تغییر میکنه همون اتفاق میفته! کسی میدونه رازش چیه؟ (لینک از روزهای بیخاطره)
اختیار یعنی تو مجبوری به انتخاب و در این انتخاب مختاری!!!
[...]
- اصلا به تو چه؟! تو سر پیازی یا ته پیاز؟!
- هیچکدوم. فقط بوی گند این پیاز داره خفهم میکنه!
×××××
پینوشت:
خُب مگه مجبوری؟! نفس نکش!
این کتاب رو چهار ماه پیش خریده بودم ولی جلد بیریخت و بدرنگش باعث میشد که اصلا طرفش نرم! حتی جملات «بهترین رمان اول سال 1382» و «برنده جایزه بنیاد گلشیری آذر 1383» هم اونقدر تحریک کننده نبودند. تا اینکه هفته پیش بعد از اصرارهای بیشمار دوستی، بالاخره کتاب رو خوندم و انصافا رمان قشنگی بود. به نظرم داستان یه جورایی روی لبه تیغ راه میره و هر لحظه امکان سقوطش توی رده کتابهای بازاری و عشقهای آبدوغ خیاری و نوجوانانه فهیمه رحیمی و دانیال استیل هست ولی نویسنده به طرز ماهرانهای تعادلش رو حفظ کرده و یه اثر نسبتا قوی و قابل بحث از جنبههای متفاوت، پدید آورده.
چه کسی باور میکند رستم برای من پیش از همه چیز داستان آوارگی، داستان بیوطنی، داستان روح سرگردان و سردرگم بود. وقتی راوی از خود میپرسد:«چرا نمیتوانم به هیچ چیز دل ببندم؟ چه چیز مانع دل بستنم میشود؟ ... یا اینکه هرگز به درستی ندانستهام به چه چیز دل بسته بودهام...» انگار خودِ من هستم.
ما داستان را از زبان زنی مهاجر به نام شورا میخوانیم که همراه همسرش، جهان، در قطاری نشستهاست. در طی این سفر طولانی به مقصد نامعلوم تمام زندگی و خاطرات گذشته خود را مرور میکند. رُستم اما روستازاده ای است که از کودکی به خانه پدربزرگ مادری شورا آورده شده تا کار کند. رُستم تنها همبازی دوران بچگی و دوست متفاهم زن است؛ «تو یک بچه بهشتی بودی که برای من از بهشت فرستادهشدهبودی»، همچنین جایی خطاب به رستم میگوید «تو تمام هستیام بودی، وطنم بودی». داستان پر است از این نوع گفتههای درونی پراکنده با مخاطب رُستم و به نظر من همینهاست که باعث زیبایی روایت شدهاست. رُستم در نظر شورا خیلی ارزشمند است و شخصیتش در عین سادگی برای خواننده مرموز و دست نیافتنی و اسطوره باقی میماند. حتی مرگ رُستم هم برای ما معمایی حل نشدهاست؛ «هر مرگی داستانی دارد جز مرگ تو. دیگران در گفتن داستان مرگ بسیار دست و دلبازند. اما برای من مرگ تو داستانی ندارد...»
این رمان را میتوان از جنبههای مختلف بررسی کرد ولی به نظر من اصل داستان همان است که پشت جلد نوشتهشده بازاندیشی روانشناسانهی آوارگی. زن به همراه همسر جوان، تحصیلکرده و اروپاییمنشش رهسپار غربت میشود. به امریکا میروند و در تمام کافههای اروپا قهوه مینوشند. مدام در سفرند. و حالا بعد از سی سال که دیواری از روزنامه آنها را از هم جدا کرده زن به دنبال هویت گمشده خویش است. حتی اسامی متعدد زن هم نمادی از سردرگمی اوست. او هیچگاه نمیداند خود را با کدام نام معرفی کند. برای مادرش شیرین برای پدرش شورا برای خاله ماهش و رستم شوشا برای شوهرش شوریده و در شناسنامه پرتو است. اما برای خودش... هنوز شاید ناشناخته باشد.
برای من چکیده داستان همان گفتگوهاییست که زن بعد از همآغوشی با همکلاسی قدیمیاش، چک، دارد. همآغوشی که خودش آن را اینگونه توصیف میکند:«در زندگی همان چند ساعت را بدون ترس گذرانده بودم. ملاحظه کسی را نکرده بودم. از هیچ چیز نترسیده بودم. آن شب را به تلافی همه شبهای بیعشقی که تو گذرانده بودی، همه شبهای بیعشقی که خودم گذرانده بودم، انتقام همهی عمر تو و خودم را گرفته بودم ...». نکته جالب اینجاست که راوی برای توصیف این هم بستری از ضمیر سوم شخص برای خودش استفاده میکند و انگار که علاوه بر تمام اسامیش هویت ناشناختهدیگری نیز دارد که هیچوقت فرصت ظهور نداشته و یا شاید میخواهد خود را از گناه این خیانت تبرئه کند! اما چک که خود نیز در فرانسه مهاجریست که هیچوقت نتوانسته به کشورش باز گردد میگوید: «ما [مهاجران] مثل حیوانات دریایی از آب بیرون افتاده میشویم. به زندگی در خشکی خودمان را عادت میدهیم، اگر چه بدنمان با زندگی در آب سازگار نیست، اما ریشههایمان هنوز در آب است و از آن تغذیه میکند. اگر آب خشک شود ما نیز خشک میشویم. پایمان را که در آب میگذاریم طاقت سرمای آن را نداریم، آن را که پس میکشیم طاقت آفتاب را هم نمیآوریم...»
راز نام کتاب و جمله آغازین کتاب به تدریج در فصول آخر مشخص میشود. جمله ای که هیچوقت تکمیل نشد «آخر چه کسی باور میکند، چه کسی باور میکند، رُستم...» شاید راوی میخواهد بپرسد چه کسی باور میکند رُستم مرده باشد، و این رُستم اما فقط رستم نیست؛ یک اسطوره است. نمادی از همه چیزهایی که میتوانست اتفاق افتاده باشد و نادیده گرفته شد. این رستم میتواند رستم هر کدام از ما باشد.
« به من میگویند تو مردهای، مثل این است که به آدم بگویند تو که رفتهبودی سفر، وطنت را آب برد. و من دیگر جایی ندارم که بروم ...». «تو میگفتی من نمردهام، منزل عوض کردهام. در تو که مرا میبینی و بر من اشک میریزی زنده میمانم». اما این کافی نیست...
این نقدها رو هم فرصت کردید بخوانید. من که هنوز فرصت نکردهام.
نقد داستان در شبکه سراسری همکاری زنان ایرانی
چه کسی باور میکند رستم نوشته روحانگیز شریفیان – انتشارات مروارید – چاپ سوم – 248 صفحه – 2200 تومان
××××××
چندتا لینک
دنده عقب با چشمان بسته؛ هفت گزارش جاهلانه از خاک ایران. بخوانید و تاسف بخورید!
پویا از اساس شجریان رو زیر سوال برده! کامنتها هم خواندنی هستند.
امروز 16 آذر بود. به یاد پارسال!
منوچهر نوذری هم رفت. این رفتنها تمامی ندارد. نسلی میروند بدون اینکه جایگزین مناسب داشتهباشند.
با چشمان باز دوربین دیجیتال بخرید. مفید بود.
××××××
حرفهای زیادی دارم برای گفتن. به ویژه درباره یادداشت قبل و بعضی ابهاماتی که برای خودم مطرحه درباره ملت و هویت و نژاد و قومیت و اینطور چیزها. ولی مجال بسط دادنش رو ندارم. شاید وقتی دیگر...
شنیدهاید دیگر؟!! اگر نشنیدهاید که... ولی نه! مگر در این دوره زمانه ارتباطات و اطلاعات اتفاقی هم هست که نشنیده بماند؟! پس فرض را بر این میگذاریم که همه در باره زلزله قشم چیزی شنیده، خوانده یا دیدهایم! اما چندنفر از ما از ته دل حتی سری به تاسف تکان دادهایم؟!! کدام یک از ما ذرهای از دلتنگی که برای زلزلهزدگان بم، شرق آسیا یا قربانیان توفان کاترینا را داشتیم به مردم قشم هدیه دادیم؟ بله! شاید حق با شما باشد! اتفاقی نیفتاده که! چند نفری مردهاند و دیگرانی که تعدادشان در مقابل قربانیان هر روزه حوادث دیگر عددی به شمار نمیآید، آواره و بیخانمان شدهاند. دور دنیا پر است از این حوادث، اگر بخواهیم هر روز برای کسی تاسف بخوریم و دلسوزی کنیم که از زندگی خودمان چیزی نخواهد ماند! اما اگر روزی برای خودمان هم این اتفاق بیفتد چه؟ از دیگرانی که میبینند و میتوانند چه انتظاری داریم؟
دردِ من اما جدای از ناتوانی دربرابر تسلای مصیبتی که بر این مردم آمده، این است که حتی نمیتوانم صدای مظلومیتشان را به گوش کسی برسانم. میسوزم وقتی میشنوم که اولین شخصی که به فکرش رسیده پیام تسلیتی برای ایشان بفرستد نه یکی از حاکمان کشورشان بلکه سلطان عمان بوده! اما مگر جرم این مردم چیست که اینچنین مهجور و مظلوم و بیصدا باید در فقر به زندهگی ادامه دهند؟ مگر ایرانی نیستند؟ جواب این همه را شاید نتوان در یک کلمه تعریف کرد ولی میتوان در همان یک کلمه خلاصه کرد؛ مذهب! اختلاف مذهبی! به من نگویید بیسند حرفی نزنم، که هیچ سندی از تجربه زندگی یازدهساله در میان مردم مهربان هرمزگان معتبرتر نیست. من به چشم خود دیدهام که چطور این مردم به جرم سنّی بودن از موقعیتها و امکاناتی که شایسته آن بودند محروم شدهاند. من دیدهام و بالاتر از این سندی نمیشناسم.
به این فکر میکنم که اگر این جزیره یا جزایر دیگر که اینقدر برای اثبات ایرانی بودنشان تلاش میکنیم تحت حاکمیت یکی از کشورهای حاشیه بودند، حالا وضع چطور بود؟ محکومم کنید! بگویید خائنِ وطن فروش! با جان و دل قبول میکنم! حق با شماست من حاضرم وطنم را به عدالتی که مردمانش از آن بینصیبند بفروشم! نمیدانم آنها چطور با این مردم تا خواهند کرد. ولی میدانم حالا بحرین هم میتوانست وضعیت اسفبار قشم را داشتهباشد یا شاید هم قشم بمانند بحرین ... .
گوینده برنامه ورزشی تلوزیون دارد میگوید پایههای حکومت جمهوری اسلامی بر مبنای عدالت و برابریست و من چقدر کورم که این پایهها را نمیبینم. خدایا! به من هم توانایی دیدن عطا کن! صدای محرومیت را که نمیتوانم بشنوم، البته ایراد از من نیست زیرا که محرومیت اصلا صدا ندارد! پس بگذار عدل و داد را ببینم که چه شکلی هستند! آخر من فقط صدایشان را شنیدهام. میپرسید کِی؟ همان زمان که شماها با بلیطهای 150هزار تومانیتان صدای استاد را از نزدیک لمس میکردید و آه مردمی که تمام زندگیشان را که به زور از مرز چند ده هزار تومان میگذشت زیر سقف آسمان جمع کردهبودند، نشنیدید! اما راست میگوئید به شما چه ربطی دارد! اینهمه که وظیفه شما نیست! هرکس گفته «بنیآدم اعضای...» خودش هم مسئولیتش را برعهده بگیرد! ولی چه میشود کرد که چینی شکستهای به نام ایران را، بندزنی نیست! قشم فقط تکهای از این چینی شکستهاست.
راستی آقای رئیسجمهور! نمیتوانید به آن هاله نور بگوئید حائلی شود بر این مردمان تا از بلایا در امان باشند؟! چه دارم میگویم یادم نبود که آنها مانند شما پاک و مقدس نیستند...
×××××××××××××
پینوشت 1: عکسهای زلزله و بازتاب آن در وبلاگهای هرمزگانی
روزی که منارههای بلند سفید لرزیدند
عکسهایی از زلزله در فتوبلاگ لور
پینوشت 2: قشم را بهتر بشناسیم
سایت رسمی منطقه آزاد تجاری قشم
پینوشت 3:
حق با شماست عادت میکنیم. عادت میکنید. عادت میکنند.
ولی بهتر نیست بگوییم: عادت کردهایم، عادت کردهاید، عادت کردهاند. کسی جرات دارد پیشنهاد بدهد تا فریاد برآریم: «عادت نکنیم، عادت نکنید...»
پینوشت 4:
میدانم این یادداشت خام و عجولانه است و جا داشت وقت و حوصله بیشتری برایش میگذاشتم ولی ترسیدم! ترسیدم که فراموش کنم. مثل همه چیزهای دیگر!
پینوشت 5:
مختارید در دلتان بگویید آش آنقدرها هم که گفتی شور نیست!
امروز كه اومدم كتابخونه، داشتم می رفتم كه سر جای دنج همیشگی بشینم اما با یه تكه كاغذ مواجه شدم كه روش نوشته شده بود "برادران"! به دنبال كلمه "خواهران" یا "خانمها" دور و برم رو خوب نگاه كردم ولی همه ش نوشته شده بود "آقایان"، "برادران"! بله تالار ابن سینا در طبقه دوم به دو بخش كاملا مجزای خانمها و آقایان تقسیم شده بود. قبلا البته به طور رندم فقط میزها بدون ترتیب خاصی برای خانها و آقایان جداسازی شده بود ولی نمیدونم این یه روزی كه من نیومده بودم چه آیه ای از غیب نازل شده كه كلا سالنهای مطالعه رو از بیخ سوا كردن تا یه وقت فعل حرامی حین درس خواندن صورت نپذیرد. چند روز دیگه هم احتمالا پرده ای چیزی میكشن این وسط تا اسلاممون از كف نره! این وضع كتابخونه ملیه مملكته. جایی كه حداقل سن استفاده كنندگان 18 ساله، و این برخورد یعنی نهایت احترام به شعور امت همیشه در صحنه قهرمان پرور!!!!!!!!
یه چیز دیگه ای هم كه درباره كتابخونه باید میگفتم اینه كه شاید كمتر از 5 درصد مراجعین به دنبال تحقیق یا كتابهای نایاب و اعمال خاص به اینجا میان و اكثریت (یكیش خود من) بیشتر برای مطالعه و درس خوندن به كتابخخونه میان. این هم ناشی از كمبود سالنهای مطالعه مناسب در مملكت گل و بلبله. اگر چند روز بیان اینجا متوجه میشید كه اینجا یه جور پاتوق شده!
برای مهدی
این رو برای شخصی مینویسم كه به اسم مهدی در پست قبل نظر گذاشته بود. لازم نبود برای اینكه روی نظرت نظر بدم بحث كتاب رو پیش بكشی. راستش همینكه بالاخره یك نفر پیدا شد كه معنی "شرتو" رو بدونه انگیزه كافی برای ابراز خوشحالیم از این موضوع بود! دیگه داشتم ناامید میشدم و فكر میكردم خودم تنها كسی هستم كه از این كلمه ای كه حالا دیگه بین نسل جدید منسوخ شده مطلعم!
اما در مورد كتاب. خوشحالم كه از اون تكه خوشت اومد. این از معدود كتابهاییه كه خوندنش رو به همه توصیه میكنم. چند ماه پیش خوندمش و یه مطلب كوچولو هم در موردش نوشتم. حالا كه به دلیلی كتاب دوباره به دستم رسیده باز هم فصل "یازده من" رو خوندم و لذت بردم. اگه میشد همه اون فصل رو میذاشتم اینجا! اگه میخوای بیشتر در مورد كتاب بدونی؛ بخونش! از نظرت ممنونم و امیدوارم اینبار دیگه وبلاگم رو گم نكنی!
منِ او - نویسنده: رضا امیرخانی – ناشر: سوره مهر – چاپ ششم – 528 صفحه – 3000 تومان
دوباره دچار بیماری خوابهای واقعی (یک نام مندرآوردی، جدی نگیرید) شدم! بعد از مدتی خواب ندیدن، باز خوابهایی میبینم که جدا کردنشون از واقعیت کمی مشکله! مثلا در خواب دیشب تمام کارهایی رو که امروز باید انجام میدادم، انجام دادم. این بار تنها چیزی که باعث شد متوجه بشم همهش خواب بوده این بود که من هیچوقت در واقعیت تمام برنامهم رو با موفقیت و سر وقت به انجام نمیرسونم!
جمعیت زنان به طرز فجیعی زیاد شده! هر جا که بری تعداد زنها بیشتر از مردهاست. خیابون، تاکسی، اتوبوس، مراکز خرید، دانشگاهها، کتابخونهها و ... . دیروز مامان خانم که از بیرون اومده بود، میگفت این دخترها چه بلاهایی سر خودشون میارن وقتی میخوان برن بیرون. چقدر وقت میذارن بیست سانت مو رو سرشون هوا کنن! و از این حرفها. منم گفتم بهشون حق بده دیگه. پس چطوری جلب توجه کنن تو این قحطی شوهر و زیادی دختر دم بخت. دنیای آدمها برعکس دنیای بقیه جونورا شده. در اکثر (نمیگم همه چون دقیق نمیدونم) جانداران دیگه این جنس مذکره که برای جلب توجه و جفتیابی خودش رو مطرح میکنه و با رقیبان میجنگه ولی انگاری تو آدما درست عکس این قضیه داره پیش میاد!!!
برو بکس پیغام پسغام میفرستن که بیا اسمت رو برای جشن فارغالتحصیلی بنویس. بیا. کیف میده. خاطره میشه و ... . راستش اصلا رغبتی به این کار ندارم. خودم هم نمیدونم چرا؟!! دیروز که طبق معمول این روزها به دنبال کارهای فارغ التحصیلی یه سرِ بینتیجه به ساختمون اداری دانشگاه زدم، به اصرار چندتایی که اونجا پلاس بودن برای ثبتنام یه فرم گرفتم و به جای پر کردنش، تا کردم و گذاشتم تو کیفم. هنوزم نمیدونم چکار کنم!!! آدم یه تصمیم به این بیاهمیتی و سادگی که نتونه بگیره، برای بقیه زندگی چه خاکی میخواد به سر کنه؟!!
هیچوقت، اجازه ندید که کسی بخاطر شما رو در بایسته! گناهداره آخه! یه وقت دیدی تعادلش رو از دست داد و از پشت سقوط کرد و با مخ نقش زمین شد! با عذاب وجدان راحتید اونوقت؟!
زندگی با مردمان بسی خطرناکتر از زندگی با جانوران است. (چنین گفت زرتشت – نیچه) رابینسون کروزوئه احمق قدر عافیت رو ندونست!
عجب برگریزانیه این روزها. انگار پائیز جامعه با پائیز طبیعت منطبق شده. انسانهای بزرگی که فراموش شدهبودند با مرگشون برای آخرین بار وجودشون رو به ما یادآوری کردند و رفتند تا برای همیشه از خاطرههای ناپایدار ما پاک بشن. حرجی نیست بر ما که نام انسانیمان خبر از فراموشکاریمان میدهد. اما حالا هر صفحهای رو که باز کنی خواهی دید: دیوان اشعار منوچهر آتشی. اتودهای مرتضی ممیز. تا کِی؟ ...
چرا آسمون دلش رو خالی نمیکنه؟! به درد من دچار شده نکنه؟ ای کاش بغض آسمون بترکه. دلم بارون میخواد. دلم میخواد خیس بشم، شسته بشم. پاک بشم تا ببینم. درست مثل آخرین صحنه "کوری". آسمون پایتخت چقدر خسیسه! راستی کی یادشه صدای بارون چجوری بود؟
بیمعرفتم...باشد، قبول. خسته شدی از بس به تلفن چشم دوختی، شاید که منِ لعنتی تماس بگیرم و تو را از این همه فشار و ناراحتی در بیاورم. میدانم که همین صدایم هم (با تمام ناتوانیام) تسکینیست بر دردها و ناراحتیهایت... نمیفهمم چرا بعضی اوقات منطقهایم پوچ از آب درمیآیند. آنقدر پوچ که تو مرا بیمعرفت بخوانی و فکر کنی به فکرت نیستم و یا به خاطرت تلاش نمیکنم. (نامههای یک روانی به چشمهایش)
هر کس از این بلیطها بگیره، خودم رسما از همینجا اعلام میکنم که سر پل صراط یقهش رو میگیرم و هلش میدم طرف جهنم! گرچه به دلالها هم نمیشه خورده گرفت. چون تا وقتی هستند کسانی که از این پولهای مفت میدن، خوب بازار سیاه هم هست. هیچ کاسبی جایی نمیخوابه که زیرش آب بره! درست مثل روسپیها که معلول یک نیازند، تا وقتی مشتری داشته باشند هستند! آی دلم میخواد این کنسرت شجریان از طرف تماشاچیها تحریم بشه. ولی هر کس به فکر خویش است. اونهایی که بلیط دارن کلی هم به زرنگی و فرز بودن خودشون افتخار میکنن. کسی به این فکر نیست که اگر یک بار، فقط یک بار با هم متحد و همفکر بشن؛ دیگه مجبور نیستند برای تهیه یک بلیط اینقدر مشقت و حقارت به جون بخرن و بهتر می تونن صداشون رو به دستاندرکاران برسونن و بهشون بفهمونن که کمی هم به مخاطب اهمیت بدن. چی دارم میگم اتحاد؟! (هاااا! دوباره داشتم میرفتم تو خط سیاست که خودم جلوشَ وَگرفتم)
آهای تو که تا اینجا وَخواندی! پول وَده! پول زور وَده! اگه نوَدی منم بقیهشو نوَگوئم.
فقط فتوژنیکها بخوانند! فراخوان جوان خوشتیپ! مجله همشهری جوان در راستای تهیه سوژه برای جلدش، و با توجه به ته کشیدن جوانهای خوشتیپ تحریریه و بروبچ و همچنین فک و فامیل اعضا، از کلیه جوانان مستعد برای رفتن روی جلد و یا لای صفحات مجله دعوت به عمل میآورد. این بخشی از آگهیشونه که چند هفتهست چاپ میشه. تازه جایزه هم میدن! معطل چی هستید بشتابید دیگه!
این پست تریپ شونزده ساله شده. گل و بلبلی و بند تنبونی! بعد از یک هفته دست به کیبرد نشدن، همین هم شاهکاره! فکر کنم جایی به احترام به مخاطب اشاره ای کرده بودم، پس سخن کوتاه. اما قبلش به عنوان هدیه برای اونهایی که تا اینجا تحمل کردند؛ یه تکه از فصل یازدهِ من از کتاب منِ او:
"... درویش دورِ حوض راه میرفت. تصویرش روی آب افتاده بود و حرکت میکرد. درویش با تبرزینش تصویر را به علی نشان داد. درویشِ توی آب، با تبرزینش به درویش اشاره میکرد. درویش هم با تبرزینش به درویشِ توی آب اشاره میکرد. درویش شروع کرد به راه رفتن؛ درویشِ توی آب هم. درویش گفت:
- من هرکاری میکنم، او هم همان کار را نعل بالنعل انجام می دهد، اما نه... این همه حقیقت نیست. او هم هرکاری میکند، من همان کار را نعل بالنعل انجام میدهم...
علی میفهمید درویش چه میگوید، اما نمی دانست عیب کار کجاست. پرسید:
- یعنی او اصل است؟
- شاید آری، شاید هم نه! حکمی نمیشود گفت. شاید هم هر دومان اصل باشیم...
علی چیزی به خاطرش رسید. دولا شد و از روی زمین یک تکه سنگ برداشت. سنگ را توی حوض انداخت. آب موج برداشت و تصویرِ درویشِ توی آب به هم ریخت. رنگ هایش درهم وارفت. علی لبخندی زد و گفت:
- دیدید؟! ما اصلیم!
- از کجا معلوم! دیدی علیِ توی آب هم سنگ را پرتاب کرد. شاید ما هم از نظرِ آنها همین جور وارفته باشیم... اما... اما بدان! علی توی آب بهتر است. برای اینکه سنگ تو توی حوض آنها ماند، اما سنگ آنها توی حوضِ ما نماند، صاف و بیکینه... درویشِ توی آب هم بهتر است. اصلش بدان! سایهها هستند که راه میروند. ما مجبوریم، مثلِ آنها و دنبال آنها راه برویم..."
توی یادداشت قبل طریقه دسترسی به کتابخونه رو نوشتم حالا بریم سر اصل مطلب:
اگر به سایت خودِ کتابخانه ملی رفتهباشید، حتما اطلاعات مربوط به عضویت را دیدهاید. برای عضویت لازم است که تحصیلات دانشگاهی داشتهباشید، یا دانشجو باشید و یا به عنوان شخص حقوقی ثبتنام کنید. یک برگ کپی شناسنامه + کپی مدرک تحصیلی (و یا کپی کارت دانشجویی برای دانشجویان) + یک قطعه عکس سه در چهار رنگی در دست از درب شرقی وارد میشوید و مستقیم میروید (از آب نما هم رد میشوید) تا اینکه سمت راستتان دری میبینید که کنار آن نوشته شده عضویت. از در که داخل شدید پلههای روبرو را یک طبقه تشریف می برید بالا و میچرخید سمت راست که میز ثبت نام هست و یک آقایی که آن پشت ایستاده و مدارکتان را میگیرد و فرم ثبتنام را به شما میدهد که پر کنید. به اینصورت میتوانید یک کارت موقت یک ماهه داشته باشید تا اینکه کارت اصلی آماده شود. در صورتیکه مدارکتان کامل نباشد هم با یک کارت شناسایی معتبر و عکسدار برای شما یک مجوز استفاده یکروزه صادر میشود.
خوب برای رفتن به قسمتهای اصلی یا همان تالارها از بخش عضویت که آمدید بیرون کمی مستقیم میروید و بعد میپیچید سمت راست و از بین سکوهای سنگی که برای استراحت در نظرگرفتهاند رد میشوید و از آنجا وارد سالنها می شوید. اگر امانتی دارید باید تحویل بدهید چون وارد کردن و خارج کردن کتاب به/از این کتابخانه ممنوع است. پس یک کارت شناسایی عکسدار دیگر هم میدهید تا یک قبض و کلید یک کمد امانات به شما تحویل دادهشود. بعد از اینکه وسائلتان را در کمد قرار دادید، میتوانید داخل شوید. اولین چیزی که جلب توجه میکند؛ کامپیوترهاییست که در سمت راست و چپ برای جستجوی کتاب مورد نظر قرار گرفته. یک نرم افزار کتابشناسی روی هر دستگاه هست که با استفاده از آن میتوانید شناسه کتاب مورد نظر را پیدا کرده و روی برگههای مربوطه بنویسید. هر برگه مخصوص یک کتاب است و هر دو بخش آن باید به یک شکل پر شوند. با یک بار درخواست حداکثر میتوانید چهار کتاب امانت بگیرید. به علاوه کتابهای مرجع که استفاده از آنها بلامانع است و نیازی به مجوز یا کارت عضویت ندارد.
گفتنی در مورد تالارهای مطالعه زیاد هست ولی لذت کشف زیر و بمها را میگذارم به عهده خودتان! درست است که ساختمان کمی گیجکننده به نظر میرسد ولی اخت شدن با آن و پیدا کردن چم و خمها کار ساده و در عین حال جذابی است. ولی آنها که عجله دارند میتوانند این مطلب را مطالعه کرده و اینوگراف تالارها را نیز ببینند.
اسکرول کنيد به پايين صفحه٬ عنوان مطلب هست : قصری رویایی برای یک کرم کتاب
پ.ن. از هرچه بشه گذشت از کار شکم نمیشه گذشت! دور و بر کتابخانه هم تا چشم کار میکنه آبادی که توش بشه یه چیزی خرید پیدا نمیشه. رستوران کتابخونه هم هنوز راه نیفتاده. پس چکار باید کرد؟!! هااا، کشف این قسمت برای من خیلی لذت بخش بید، شما رو هم شریک میکنم! روبروی همون درِ قسمت عضویت کمی بالاتر یه در هست که ازش وارد یه دخمه(!) میشید و دست چپ رو میگیرید تا به آسانسور میرسید، تشریف میبرید تو و دکمه مربوط به طبقه منهای سه رو میزنید. وقتی رسیدید راهروهای پیچ در پیچ رو مستقیم و چپ چپ میرید تا به جایی میرسید که روش نوشته تعاونی مصرف کارکنان. وارد که شدید با سیل مشتاقان شکم که از روی ناچاری به کیک و چای و بیسکوییت و قهوه و چیپس و پفک و نوشابه و ... پناه آوردن روبرو خواهید شد!
خدایش یکی نیست بگه اینم شد راهنما؟! بلد نیستی ننویس. این که همش شد مستقیم، چپ، راست، مستقیم، چپ، راست! اصل رو ول کردی نقشه راه میدی؟! اونجا کتابخونهست یا جزیره گنج؟!
یه چیز دیگه معماری این کتابخونه هم جای بحث بسیار داره، اما برای متخصصین!
لاگيدن از کتابخونه شايد اصلا کار درستی نباشه٬ بخصوص اگر اومده باشی درس بخونی. برای همين يه پست تلگرافی میذارم فقط برای معرفی کتابخونه ملی:
دسترسی به مکان کتابخونه و عضو شدن از اون چيزی که فکر میکردم سادهتر بود. برای رسيدن به اينجا ايستگاه مترو حقانی سرراستترين مسير (و فکر کنم بزرگراه حقانی تنها مسير باشه) به حساب مياد. از ايستگاه مترو که خارج بشيد چند دقيقه که به سمت راست پيادهروی کنيد تابلو کتابخونه رو میبينيد و از اونجا بايد مسيرتون رو به سمت بالا (راست) تغيير بديد و باز هم بعد از حدود ۱۰ دقيقه چشمتون به جمال يک محوطه باصفا و يک ساختمون آجری عظيم و پيچدرپيچ روشن میشه. يک راه ديگه هم اينه که توی همون ايستگاه مترو صبر کنيد تا مينیبوسهايی که راس ساعات مشخصی به اين سمت حرکت میکنند شما رو به کتابخونه برسونن. تاکسی دربست هم ميشه گرفت. اگر هم ماشين داريد که فبها٬ از بريدگی ويژه کتابخونه توی بزرگراه حقانی بعد از مترو میپيچيد تو.
فکر می کنم فعلا همين طريقه دسترسی کافيه٬ بعدا سر فرصت اين پست رو تکميل ميکنم. ولی برای آشنايی بيشتر میتونيد به سايت اختصاصی کتابخانه ملی يه سری بزنيد که توضيحات کاملی درباره نحوه عضويت داره.

