موضوع انشاء: زندگی

عکس از وبلاگ mohammad.akkasee.comزنگ انشاء. این درس در دوران تحصیل برای من یک کابوس بود. از وقتی معلم موضوع انشاء را تعیین می‌کرد تا زمانی که چیزی سرهم‌‌بندی می‌کردم، تماما عذاب بود. ساعت‌ها بالای پشت بام، زیر پله یا توی تاب می‌نشستم و فکر می‌کردم، ولی به هیچ‌جا نمی‌رسیدم. بعد می‌رفتم سراغ روزنامه‌ها، مجله‌ها، کتاب‌ها و هر نوشته‌ای که در خانه پیدا می‌شد و بالاخره از میان آنها چیز بدرد بخوری برای خودم جمع و جور می‌کردم. تنها انشاءهایی که خودم نوشتم انشاء‌های سرِ امتحان بوده. هنوز هم این اِشکال را دارم؛ گزارش کارآموزیی که نُه ماه طول کشید، گزارش همایش که هیچوقت نوشته نشد، نامه‌هایِ ننوشته، افکاری که در نطفه خفه شدند ... با اینحال هنوز هم دلم می‌خواهد نوشتن را بیاموزم. گرچه گاهی فکر می‌کنم نوشتن یک هنر ذاتی است که من از آن محرومم.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

بگذریم. اگر در تهران هستید حتما بیلبوردهای تبلیغاتی با مضمون «موضوع انشاء: زندگی» را در سطح شهر دیده‌اید. این موضوع هیچگاه توجه من را به خود جلب نکرده‌بود تا اینکه این انشاء را در ضمیمهٔ روز یکشنبهٔ همشهری منطقه دوازده خواندم:

«زندگی یعنی دریایی که پاک و صاف است، زنگی صدای جیک جیک ج.جه‌هاست. زندگی رفتن و برنگشتن. زندگی لاله سرخی است که به دست من و تو، ما و آنها پرپر می‌شود.

زندگی ماهی است که در تنگ زندگی می‌کند، زندگی شاپرکی‌ست که از روی گلها عبور می‌کند. زندگی ریاضیات است باید خوبی‌ها را جمع بدی‌ها را کم، شادی ها را ضرب و غم‌ها را تقسیم کرد.

زندگی جغرافیاست که ناهمواریهایی دارد که سرزمین‌های پست و هموار دارد.

زندگی تاریخ است، سرگذشت من و تو. زندگی سوختن و ساختن است. ای کاش زندگی هم مثل ماشین دنده عقب داشت!

"زندگی زیباست ای زیبا پسند

زنده اندیشان به زیبایی رسند

آنقدر زیباست این بی بازگشت

که برایش می‌توان از جان گذشت"

سمانه شیرازی – دبیرستان حضرت زهرا »

در طول دوران تحصیلم چنین موضوع انشاءی نداشته‌ام. نمی‌دان آن موقع در این مورد چه می‌کردم ولی حالا دلم می‌خواهد خودم بنویسم. نوشتن جرٱت می‌خواهد...

موضوع انشاء: زندگی

من از زندگی متنفرم! از زنده بودن، نفس کشیدن و جاودان بودن...

نه، من زندگی بدی ندارم. خاطراتم را که ورق می‌زنم، می‌بینم که خوشبخت بوده‌ام... اینها را یک نیمه‌ام می‌گوید. اما نیمه دیگرم که هیچوقت فرصت ظهور نداشته می‌خواهد بنویسد. بنویسد که چقدر غمگینم. بنویسد که دختری که هیچ کَس اشکش را ندیده در شادترین لحظه‌ها ناگاه به یاد می‌آورد که "این نیز بگذرد" و در شلوغ‌ترین جمع‌ها چقدر احساس تنهایی می‌کند. بنویسد که از بودن متنفر است؛ از بودن و دیدن و فروخوردن، از سنگ صبور دیگران بودن، از دوست داشتن و دوست داشته‌شدن، از جهل و نسیان انسان، از عادت کردن، "از رنجی که می‌بریم"، از ناتوانی خویش، از تظاهر و نقاب به چهره زدن، از ابتذال زندگی روزمره، از ... .

حکمِ ساعتی را دارم که بی‌اراده وظیفه‌اش را انجام می‌دهد تا روزی که منبع انرژی‌اش به پایان برسد. و چه لحظهٔ خوبی‌ست آن لحظه... ولی چه فایده اگر تا می‌خواهی کپهٔ مرگت را بگذاری نکیرِ منکر ظاهر‌شود که در فلان روز و فلان ساعت و فلان دقیقه در فلان جا چرا به فلان کَس نگاه چپ کردی؟ آن روز که در خیابان با ولع بستنی لیس می‌زدی چرا نگاه کودک فقیر را ندیدی؟ و چرا و چرا و چرا ...

چه خوب بود اگر این روح جاودانه نبود. نه، بهشت را هم نمی‌خواهم می‌خواهم نیست شوم. نابود شوم. می‌خواهم دیگر مَنی وجود نداشته باشد...

"در خدمت خلق بندگی ما را کشت

وندر پی نان دوندگی ما را کشت

هم محنت روزگار و هم منت خلق

ای مرگ بیا که زندگی ما را کشت"*

زندگی برگ درختی‌ست در برابر وزش بادهای حوادث که عاقبت روزی از شاخه می‌اُفتد. و مرگ: سفری با زمانی نامعلوم به مکانی نامعلوم.

این بود انشای من!

مثلِ همیشه آنچه را که در نظر داشتم نتوانستم به نثر بیاورم. ذهنم از تراکم افکار موهوم در حال انفجار است و من سعی می‌کنم آنها را به سمت انگشتانم هدایت کنم. تلاشی عبث...

نتیجه‌گیری:

این متن نتیجه ندارد!

سؤال:

به سبک تست‌های زبان البته بدون گزینه:

What is the proper title for this piece of writing?!!

* شعر از علی اشتری

عکس از mohammad.akkasee.com

 

/ 3 نظر / 712 بازدید
نبات

سلام دوستم .... مطلبی که نظرت را راجع به زندگی گفته بودی جالب بود. تا به حال فکر نمی کردم دیدگاهت اینطوری باشه... خواسته يا نا خواسته ما در اين مسير هستيم . کاريش هم نميشه کرد....لحظه هاتو از دست نده...

mohammad

ما هر جی داريم متعلق به دوستانه....ممنون از اخلاق حرفه ای شما....

هیولا

چه عکسه گذاشتی باحاله... راستی اسم بلاگت یعنی چی؟