دیالوگ پایانیِ یک گفتمان کاملا غیر 30یاC

[...]<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

-          اصلا به تو چه؟! تو سر پیازی یا ته پیاز؟!

-          هیچکدوم. فقط بوی گند این پیاز داره خفه‌م می‌کنه!

×××××

پی‌نوشت:

خُب مگه مجبوری؟! نفس نکش!

 

/ 8 نظر / 30 بازدید
mehrdad

دلم براي كسي تنگ است... كه آفتاب صداقت را ... به ميهماني گلهاي باغ مي آورد ... و گيسوان بلندش را به بادها مي داد ... و دستهاي سپيدش را به آب مي بخشيد .... وبلاگ زیبایی داری عزیز... و متن های عالی ای... بدورد تا درود...

Hamin

مساله نفس کشيدن نيست...مساله همون بوی گنديه که گفتی...اگه دقت کرده باشی خيلی وقتها بويی که خيلی گنده حتی چشم رو هم ميسوزونه...بنابراين بايد مرد!

راز

دقيقا! نفس نکش بذار هر غلطی که می خوان بکنن؛ راحت و بی دغدغه!!!

اکرم

سلام. مگه تا حالا نفس می کشيدی؟ خيليا پيش از اين گفتگوی آخر از شر نفس کشيدن راحت شدن.

سیاورشن

سلام...اين پی نوشت داستان زندگی ماست

مندو

!!! Je n'ai pas compris. اين گوگل هم عجب چيزيه! بگذريم. ماجرای اين پياز چيه؟!!! اين ژستت بو ميده!

مندو

منظور از «ژست» «پست» بيد

sadjad

نفس نکش! راحت؛ لازم به یادآوری نیست که تفنگم اون گوشه پره!