طولانی - پراکنده - بی‌خواننده

دوباره دچار بیماری خواب‌های واقعی (یک نام من‌درآوردی، جدی نگیرید) شدم! بعد از مدتی خواب ندیدن، باز خواب‌هایی می‌بینم که جدا کردنشون از واقعیت کمی مشکله! مثلا در خواب دیشب تمام کارهایی رو که امروز باید انجام می‌دادم، انجام دادم. این بار تنها چیزی که باعث شد متوجه بشم همه‌ش خواب بوده این بود که من هیچوقت در واقعیت تمام برنامه‌م رو با موفقیت و سر وقت به انجام نمی‌رسونم! <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

جمعیت زنان به طرز فجیعی زیاد شده! هر جا که بری تعداد زن‌ها بیشتر از مردهاست. خیابون، تاکسی، اتوبوس، مراکز خرید، دانشگاه‌ها، کتابخونه‌ها و ... . دیروز مامان خانم که از بیرون اومده بود، می‌گفت این دخترها چه بلاهایی سر خودشون میارن وقتی می‌خوان برن بیرون. چقدر وقت میذارن بیست سانت مو رو سرشون هوا کنن! و از این حرف‌ها. منم گفتم به‌شون حق بده دیگه. پس چطوری جلب توجه کنن تو این قحطی شوهر و زیادی دختر دم بخت. دنیای آدم‌ها برعکس دنیای بقیه جونورا شده. در اکثر (نمی‌گم همه چون دقیق نمی‌دونم) جانداران دیگه این جنس مذکره که برای جلب توجه و جفت‌یابی خودش رو مطرح می‌کنه و با رقیبان می‌جنگه ولی انگاری تو آدما درست عکس این قضیه داره پیش میاد!!!

برو بکس پیغام پسغام می‌فرستن که بیا اسمت رو برای جشن فارغ‌التحصیلی بنویس. بیا. کیف می‌ده. خاطره می‌شه و ... . راستش اصلا رغبتی به این کار ندارم. خودم هم نمی‌دونم چرا؟!! دیروز که طبق معمول این روزها به دنبال کارهای فارغ التحصیلی یه سرِ بی‌نتیجه به ساختمون اداری دانشگاه زدم، به اصرار چندتایی که اونجا پلاس بودن برای ثبت‌نام یه فرم گرفتم و به جای پر کردن‌ش، تا کردم و گذاشتم تو کیفم. هنوزم نمی‌دونم چکار کنم!!! آدم یه تصمیم به این بی‌اهمیتی و سادگی که نتونه بگیره، برای بقیه زندگی چه خاکی می‌خواد به سر کنه؟!!

هیچوقت، اجازه ندید که کسی بخاطر شما رو در بایسته! گناه‌داره آخه! یه وقت دیدی تعادلش رو از دست داد و از پشت سقوط کرد و با مخ نقش زمین شد! با عذاب وجدان راحتید اونوقت؟!

زندگی با مردمان بسی خطرناک‌تر از زندگی با جانوران است. (چنین گفت زرتشت – نیچه) رابینسون کروزوئه احمق قدر عافیت رو ندونست!

عجب برگ‌ریزانیه این روزها. انگار پائیز جامعه با پائیز طبیعت منطبق شده. انسان‌های بزرگی که فراموش شده‌بودند با مرگشون برای آخرین بار وجودشون رو به ما یادآوری کردند و رفتند تا برای همیشه از خاطره‌های ناپایدار ما پاک بشن. حرجی نیست بر ما که نام انسانی‌مان خبر از فراموش‌کاری‌مان می‌دهد. اما حالا هر صفحه‌ای رو که باز کنی خواهی دید: دیوان اشعار منوچهر آتشی. اتودهای مرتضی ممیز. تا کِی؟ ...

چرا آسمون دلش رو خالی نمی‌کنه؟! به درد من دچار شده نکنه؟ ای کاش بغض آسمون بترکه. دلم بارون می‌خواد. دلم می‌خواد خیس بشم، شسته بشم. پاک بشم تا ببینم. درست مثل آخرین صحنه "کوری". آسمون پایتخت چقدر خسیسه! راستی کی یادشه صدای بارون چجوری بود؟

بی‌معرفتم...باشد، قبول. خسته شدی از بس به تلفن چشم دوختی، شاید که منِ لعنتی تماس بگیرم و تو را از این همه فشار و ناراحتی در بیاورم. می‌دانم که همین صدایم هم (با تمام ناتوانی‌ام) تسکینی‌ست بر دردها و ناراحتی‌هایت... نمی‌فهمم چرا بعضی اوقات منطق‌هایم پوچ از آب در‌می‌آیند. آنقدر پوچ که تو مرا بی‌معرفت بخوانی و فکر کنی به فکرت نیستم و یا به خاطرت تلاش نمی‌کنم. (نامه‌های یک روانی به چشمهایش)

هر کس از این بلیط‌ها بگیره، خودم رسما از همینجا اعلام می‌کنم که سر پل صراط یقه‌ش رو می‌گیرم و هلش می‌دم طرف جهنم! گرچه به دلال‌ها هم نمی‌شه خورده گرفت. چون تا وقتی هستند کسانی که از این پول‌های مفت می‌دن، خوب بازار سیاه هم هست. هیچ کاسبی جایی نمی‌خوابه که زیرش آب بره! درست مثل روسپی‌ها که معلول یک نیازند، تا وقتی مشتری داشته باشند هستند! آی دلم می‌خواد این کنسرت شجریان از طرف تماشاچی‌ها تحریم بشه. ولی هر کس به فکر خویش است. اون‌هایی که بلیط دارن کلی هم به زرنگی و فرز بودن خودشون افتخار می‌کنن. کسی به این فکر نیست که اگر یک بار، فقط یک بار با هم متحد و هم‌فکر بشن؛ دیگه مجبور نیستند برای تهیه یک بلیط اینقدر مشقت و حقارت به جون بخرن و  بهتر می تونن صداشون رو به دست‌اندرکاران برسونن و به‌شون بفهمونن که کمی هم به مخاطب اهمیت بدن. چی دارم می‌گم اتحاد؟! (هاااا! دوباره داشتم می‌رفتم تو خط سیاست که خودم جلوشَ وَگرفتم)

آهای تو که تا اینجا وَخواندی! پول وَده! پول زور وَده! اگه نوَدی منم بقیه‌شو نوَگوئم.

فقط فتوژنیک‌ها بخوانند! فراخوان جوان خوش‌تیپ! مجله همشهری جوان در راستای تهیه سوژه برای جلدش، و با توجه به ته کشیدن جوان‌های خوش‌تیپ تحریریه و بروبچ و همچنین فک و فامیل اعضا، از کلیه جوانان مستعد برای رفتن روی جلد و یا لای صفحات مجله دعوت به عمل می‌آورد. این بخشی از آگهی‌شونه که چند هفته‌ست چاپ می‌شه. تازه جایزه هم می‌دن! معطل چی هستید بشتابید دیگه!

این پست تریپ شونزده ساله شده. گل و بلبلی و بند تنبونی! بعد از یک هفته دست به کیبرد نشدن، همین هم شاهکاره! فکر کنم جایی به احترام به مخاطب اشاره ای کرده بودم، پس سخن کوتاه. اما قبلش به عنوان هدیه برای اون‌هایی که تا اینجا تحمل کردند؛ یه تکه از فصل یازدهِ من از کتاب منِ او:

"... درویش دورِ حوض راه می‌رفت. تصویرش روی آب افتاده بود و حرکت می‌کرد. درویش با تبرزینش تصویر را به علی نشان داد. درویشِ توی آب، با تبرزینش به درویش اشاره می‌کرد. درویش هم با تبرزینش به درویشِ توی آب اشاره می‌کرد. درویش شروع کرد به راه رفتن؛ درویشِ توی آب هم. درویش گفت:

-     من هرکاری می‌کنم، او هم همان کار را نعل بالنعل انجام می دهد، اما نه... این همه حقیقت نیست. او هم هرکاری می‌کند، من همان کار را نعل بالنعل انجام می‌دهم...

علی می‌فهمید درویش چه می‌گوید، اما نمی دانست عیب کار کجاست. پرسید:

-          یعنی او اصل است؟

-          شاید آری، شاید هم نه! حکمی نمی‌شود گفت. شاید هم هر دومان اصل باشیم...

علی چیزی به خاطرش رسید. دولا شد و از روی زمین یک تکه سنگ برداشت. سنگ را توی حوض انداخت. آب موج برداشت و تصویرِ درویشِ توی آب به هم ریخت. رنگ هایش درهم وارفت. علی لبخندی زد و گفت:

-          دیدید؟! ما اصلیم!

-     از کجا معلوم! دیدی علیِ توی آب هم سنگ را پرتاب کرد. شاید ما هم از نظرِ آن‌ها همین جور وارفته باشیم... اما... اما بدان! علی توی آب به‌تر است. برای اینکه سنگ تو توی حوض آنها ماند، اما سنگ آنها توی حوضِ ما نماند، صاف و بی‌کینه... درویشِ توی آب هم به‌تر است. اصلش بدان! سایه‌ها هستند که راه می‌روند. ما مجبوریم، مثلِ آن‌ها و دنبال آن‌ها راه برویم..."

 

/ 4 نظر / 22 بازدید
مهدی

قبلنا همینطوری الکی به وبلاگت یه سر زده بودم، دقیقن نمی دونم کی و از کجا به وبلاگت اومدم ولی حتمن به خاطر اسم وبلاگت بوده، چون منم یه خوزستانی ام با کلمه "شرتو" آشنا. حالا اینکه چطوری دوباره اومدم اینجا: چند وقتیه که به وبلاگ خونی معتاد شدم، کنجکاو شدم که اینا کین که من نوشته هاشون رو می خونم،رسیدم به آرشیو "بیلی و.." که با بعضیاشون مصاحبه کرده بود (البته الان تقریبن به این نتیجه رسیدم که اگه طرف رو هم نشناسم بدی نیست ها، شاید تازه بهتر هم باشه!) خلاصه اونجا وبلاگ "... بلوچ" رو دیدم که توش وبلاگ تو رو معرفی کرده بود. نوشته بود که خوزستانی هستی، یکی دو تا پستت رو هم که گذاشته بود دیدم خیلی قشنگ می نویسی، خوشم اومد و یکی دوبار اومدم تا این پست جدیده که هم پراکنده گویی هات قشنگ بود ( کلن قشنگ می نویسی) وهم این داستانه که محشر بود، واقعن هدیه قشنگی بود. دستت درد نکنه. بعد از هر قسمت داستان مکث می کردم ، حظ می کردم ، دوباره می خوندمش ، می گفتم ديگه بهتر از این نمیشه توصیف کرد. بعد هر قسمت دیگه رو که می خوندم می دیدم واااای خدای من هی داره قشنگ تر می شه. منم که از یه چیزی خوشم بیاد هی دوباره می خونمش.+

ادامه مهدی

(اين ۱۰۲۴حرف ديگه چه کوفتی بود.می خوای تعداد نظراتت بره بالا!) +. منم که از یه چیزی خوشم بیاد هی دوباره می خونمش.اصلن زیباییش نمیذاره به عمقش فکر کنم. نمی تونستم لذتی رو که بردم "در نوکنم". این کامنت هم از آدم ..... مثل من که تو این مدت وبلاگ خونی دو سه تا نظر بیشتر ننوشته غنیمته، جدی می گم. این کتابه رو بیشتر معرفی می کنی؟ همش همینجوریه یا تو قسمت نابش رو انتخاب کردی؟(می خام یه جوری مجبورت کنم رو نظرم، نظر بدی. چه پررو!). حالا من نمی دونم کجاهای خوزستان این کلمه "شرتو" رو بکار می برن.هم کلمه ش قشنگه هم بهترین هوا، هوای "شرتو"یه. نمی دونم شما منتظر بارونید یا هوای "شرتو"ی بعدش! ولی واقعن پاییز بی روح و خشکیه. منم دیگه دارم پراکنده گویی می کنم و این کامنت هم داره به پست تبدیل می شه! دیدی بی خواننده هم نیستی. (ببخشید که گمنام نظرم رو میذارم) موفق تر باشید/خدا نگهدار

سیاورشن

سلام دوست عزيز ! پست متنوعی بود هر چند طولانی ولی خيلی راحت وروان بود ....حکايت سبز هم هديه خوبی بود ...بهترين هديه اين چند مدت....قربانت