باز هم کتابخانه ملی

امروز كه اومدم كتابخونه، داشتم می رفتم كه سر جای دنج همیشگی بشینم اما با یه تكه كاغذ مواجه شدم كه روش نوشته شده بود "برادران"! به دنبال كلمه "خواهران" یا "خانمها" دور و برم رو خوب نگاه كردم ولی همه ش نوشته شده بود "آقایان"، "برادران"! بله تالار ابن سینا در طبقه دوم به دو بخش كاملا مجزای خانمها و آقایان تقسیم شده بود. قبلا البته به طور رندم فقط میزها بدون ترتیب خاصی برای خانها و آقایان جداسازی شده بود ولی نمیدونم این یه روزی كه من نیومده بودم چه آیه ای از غیب نازل شده  كه كلا سالنهای مطالعه رو از بیخ سوا كردن تا یه وقت فعل حرامی حین درس خواندن صورت نپذیرد. چند روز دیگه هم احتمالا پرده ای چیزی میكشن این وسط تا اسلاممون از كف نره! این وضع كتابخونه ملیه مملكته. جایی كه حداقل سن استفاده كنندگان 18 ساله، و این برخورد یعنی نهایت احترام به شعور امت همیشه در صحنه قهرمان پرور!!!!!!!!<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

یه چیز دیگه ای هم كه درباره كتابخونه باید میگفتم اینه كه شاید كمتر از 5 درصد مراجعین به دنبال تحقیق یا كتابهای نایاب و اعمال خاص به اینجا میان و اكثریت (یكیش خود من) بیشتر برای مطالعه و درس خوندن به كتابخخونه میان. این هم ناشی از كمبود سالنهای مطالعه مناسب در مملكت گل و بلبله. اگر چند روز بیان اینجا متوجه میشید كه اینجا یه جور پاتوق شده!

 

برای مهدی

این رو برای شخصی مینویسم كه به اسم مهدی در پست قبل نظر گذاشته بود. لازم نبود برای اینكه روی نظرت نظر بدم بحث كتاب رو پیش بكشی. راستش همینكه بالاخره یك نفر پیدا شد كه معنی "شرتو" رو بدونه انگیزه كافی برای ابراز خوشحالیم از این موضوع بود! دیگه داشتم ناامید میشدم و فكر میكردم خودم تنها كسی هستم كه از این كلمه ای كه حالا دیگه بین نسل جدید منسوخ شده مطلعم!

اما در مورد كتاب. خوشحالم كه از اون تكه خوشت اومد. این از معدود كتابهاییه كه خوندنش رو به همه توصیه میكنم. چند ماه پیش خوندمش و یه مطلب كوچولو هم در موردش نوشتم. حالا كه به دلیلی كتاب دوباره به دستم رسیده باز هم فصل "یازده من" رو خوندم و لذت بردم. اگه میشد همه اون فصل رو میذاشتم اینجا! اگه میخوای بیشتر در مورد كتاب بدونی؛ بخونش! از نظرت ممنونم و امیدوارم اینبار دیگه وبلاگم رو گم نكنی!

منِ او - نویسنده: رضا امیرخانی – ناشر: سوره مهر – چاپ ششم – 528 صفحه – 3000 تومان

/ 9 نظر / 20 بازدید
مندو

سلام. در مورد نوشته های قبلیت چند تا چیز یم خواستم بگم که خوب حالا دیگه دیره. اگه یادم نره بعدا میگم. در باب کتابخانه ملی هم همینه دیگه. این هم در راستای جاهای دیگه این مملکته که هر کسی فکر می کنه بیشتر از دیگران می فهمه. راستی این ماجرای خوابهای واقعی یه کم عجیبه. چون من این چند وقت یه مشکلی پیدا کردم. خوابهایی می بینم که آدمهای بی ربط به همدیگه و به مکان، در یه جا جمع هستن. اغلب اوقات هم این خوابها یه جورایی تو کلاس درس میگذرن! در مورد کتاب هم بعد از خوندنش نظر میدم. موفق باشی.

خاطراتچی

والا چی بگم به نظر من ما بايد به جوان ها مون اعتماد کنيم شايد يه روزی در اين مورد من هم نوشتم

راز

برای پست قبليت ميخواستم کامنت بذارم٬ مهلت ندادی. منم حالا با کمال پررويی اينجا وگوئم: اين روزا خيلي‌ها در مورد منوچهر آتشی و مرتضی مميز صحبت کردند ولی تعبيری که تو بکار بردی واقعا بی نظير بود و درعين کوتاهی عميقا آنچه را بايد به ذهن القا ميشد٬ بيان کرد. در ضمن برره نگاه کن حرفه‌ای! ميری کتابخونه بشين يه گوشه درستو بخون. به تو چه ربطی داره که به شعور امت توجه ميشه يا نه؟! هنوز عادت نکردی؟!!!

مهدی

سلام شرتو خانم!(این اسم قشنگ رو هم خانوما ورداشتن واسه خودشون،ای کلک(صبوری!)) هم تعجب کردم هم خوشحال شدم از اینکه یه پست ( یه نصفه پست!)به من اختصاص دادی چون دیده بودم معمولن تو همون نظر دونی جواب میدن. دستت درد نکنه به خاطر لینک، هم اون مطلبه رو خوندم هم تقریبن همه مطالب اون صفحه رو.باز هم می گم که خیلی قشنگ می نویسی و واجب شد که آرشیوت رو زیر و رو کنم (سر فرصت البته).فکر کنم که آخرش منو مشروط می کنی!عمرن هم وبلاگت رو گم نمی کنم، پس اگه آمار وبلاگت هم رفت بالا تعجب نکن، همه ش خودمم! همین جا هم از وبلاگ "عبدالقادربلوچ" که تو رو معرفی کرده بود تشکر می کنم چون حتمن خودشم به اینجا سر میزنه، یه کار خوب اون معرفی وبلاگهاست و یه کار خوب تو هم معرفی کتابا. چه لذتی داره وبلاگ دآمهای ناشناس رو خوندن با هر پستی آدم شناختش ازنویسنده کاملتر می شه. با این جمله (فرعی) هم تو مطلب "نگاهی به زندگی 2" حال کردم "اینکه در بینهایت احتمال آمدن اعداد با هم برابر می‌شه قبول"، از اینکه میدونی. بابا این کاره! ممنونم/خدانگهدار

پویا

سلام خدمت شرتو عزيز می‌خوام بپرسم کتابخونه پنج شنبه‌ها هم باز هست يا نه؟ چون می‌خوام اگه باز باشه اين پنج شنبه برم اونجا

nader

بسکه در مورد پاتوق شدن کتابخونه گفتی وسوسه شدم يه سری بهش بزنم!

متين

سلام و شايد بيهوده مي نويسم / ولي شرتو در گويش دزفولي به همان معني كه نوشته ايد هم اكنون به كار مي رود / شايد هم . . .

تادانه

سلام. نرم و خوب می نويسيد. ارادتمند يوسف

همسايه

دست گذاشتي رو شاخه. من ميگم مشكل توي ريشه هست. نميشه شاخه رو اصلاح كرد در حالي كه ريشه همچنان كج و نادرسته. تفكيك دو جنس زن و مرد از همديگه از دوره دبستان شروع ميشه و تا دوره سالخوردگي و بعد از اون خداحافظي از اين دنيا ادامه داره. ترسم از اينه كه فتوا بدن قبور زنان و مردان از همديگه تفكيك بشه.!!! در هر صورت اعتقادم بر اينه كه بايد هر چيزي رو از جمله قضيه زندگي اجتماعي صحيح و بدن مرض رو از همون بچگي شروع كرد، كه وظيفه صد در صد حكومته. ببينيم كشوراي ديگه از جمله كشوراي عربي همسايمون چطوري دارن زندگي ميكنن. متوليان اين ملت هم يه خورده ياد بگيرن. ياحق.