چه کسی باور می‌کند رُستم

این کتاب رو چهار ماه پیش خریده بودم ولی جلد بی‌ریخت و بدرنگش باعث می‌شد که اصلا طرفش نرم! حتی جملات «بهترین رمان اول سال 1382» و «برنده جایزه بنیاد گلشیری آذر 1383» هم اونقدر تحریک کننده نبودند. تا اینکه هفته پیش بعد از اصرارهای بی‌شمار دوستی، بالاخره کتاب رو خوندم و انصافا رمان قشنگی بود. به نظرم داستان یه جورایی روی لبه تیغ راه می‌ره و هر لحظه امکان سقوطش توی رده کتاب‌های بازاری و عشق‌های آب‌دوغ خیاری و نوجوانانه‌ فهیمه رحیمی و دانیال استیل هست ولی نویسنده به طرز ماهرانه‌ای تعادل‌ش رو حفظ کرده و یه اثر نسبتا قوی و قابل بحث از جنبه‌های متفاوت، پدید آورده.

چه کسی باور می‌کند رستم برای من پیش از همه چیز داستان آوارگی، داستان بی‌وطنی، داستان روح سرگردان و سردرگم بود. وقتی راوی از خود می‌پرسد:«چرا نمی‌توانم به هیچ چیز دل ببندم؟ چه چیز مانع دل بستنم می‌شود؟ ... یا اینکه هرگز به درستی ندانسته‌ام به چه چیز دل بسته بوده‌ام...» انگار خودِ من هستم.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

ما داستان را از زبان زنی مهاجر به نام شورا می‌خوانیم که همراه همسرش، جهان، در قطاری نشسته‌است. در طی این سفر طولانی به مقصد نامعلوم تمام زندگی و خاطرات گذشته خود را مرور می‌کند. رُستم اما روستازاده ای است که از کودکی به خانه پدربزرگ مادری شورا آورده شده تا کار کند. رُستم تنها همبازی دوران بچگی و دوست متفاهم زن است؛ «تو یک بچه بهشتی بودی که برای من از بهشت فرستاده‌شده‌بودی»، همچنین جایی خطاب به رستم می‌گوید «تو تمام هستی‌ام بودی، وطنم بودی». داستان پر است از این نوع گفته‌های درونی پراکنده با مخاطب رُستم و به نظر من همین‌هاست که باعث زیبایی روایت شده‌است. رُستم در نظر شورا خیلی ارزشمند است و شخصیت‌ش در عین سادگی برای خواننده مرموز و دست نیافتنی و اسطوره باقی می‌ماند. حتی مرگ رُستم هم برای ما معمایی حل نشده‌است؛ «هر مرگی داستانی دارد جز مرگ تو. دیگران در گفتن داستان مرگ بسیار دست و دل‌بازند. اما برای من مرگ تو داستانی ندارد...»

این رمان را می‌توان از جنبه‌های مختلف بررسی کرد ولی به نظر من اصل داستان همان است که پشت جلد نوشته‌شده بازاندیشی روانشناسانه‌ی آوارگی. زن به همراه همسر جوان، تحصیلکرده و اروپایی‌منش‌ش رهسپار غربت می‌شود. به امریکا می‌روند و در تمام کافه‌های اروپا قهوه می‌نوشند. مدام در سفرند. و حالا بعد از سی سال که دیواری از روزنامه آن‌ها را از هم جدا کرده زن به دنبال هویت گم‌شده خویش است. حتی اسامی متعدد زن هم نمادی از سردرگمی اوست. او هیچگاه نمی‌داند خود را با کدام نام معرفی کند. برای مادرش شیرین برای پدرش شورا برای خاله ماه‌ش و رستم شوشا برای شوهرش شوریده و در شناسنامه پرتو  است. اما برای خودش... هنوز شاید ناشناخته باشد.

برای من چکیده داستان همان گفتگوهایی‌ست که زن بعد از هم‌آغوشی با همکلاسی قدیمی‌اش، چک، دارد. هم‌آغوشی که خودش آن را اینگونه توصیف می‌کند:«در زندگی همان چند ساعت را بدون ترس گذرانده بودم. ملاحظه کسی را نکرده بودم. از هیچ چیز نترسیده بودم. آن شب را به تلافی همه شب‌های بی‌عشقی که تو گذرانده بودی، همه شب‌های بی‌عشقی که خودم گذرانده بودم، انتقام همه‌ی عمر تو و خودم را گرفته بودم ...». نکته جالب اینجاست که راوی برای توصیف این هم بستری از ضمیر سوم شخص برای خودش استفاده می‌کند و انگار که علاوه بر تمام اسامی‌ش هویت ناشناخته‌دیگری نیز دارد که هیچوقت فرصت ظهور نداشته و یا شاید می‌خواهد خود را از گناه این خیانت تبرئه کند! اما چک که خود نیز در فرانسه مهاجری‌ست که هیچوقت نتوانسته به کشورش باز گردد می‌گوید: «ما [مهاجران] مثل حیوانات دریایی از آب بیرون افتاده می‌شویم. به زندگی در خشکی خودمان را عادت می‌دهیم، اگر چه بدنمان با زندگی در آب سازگار نیست، اما ریشه‌های‌مان هنوز در آب است و از آن تغذیه می‌کند. اگر آب خشک شود ما نیز خشک می‌شویم. پایمان را که در آب می‌گذاریم طاقت سرمای آن را نداریم، آن را که پس می‌کشیم طاقت آفتاب را هم نمی‌آوریم...»

راز نام کتاب و جمله آغازین کتاب به تدریج در فصول آخر مشخص می‌شود. جمله ای که هیچوقت تکمیل نشد «آخر چه کسی باور می‌کند، چه کسی باور می‌کند، رُستم...» شاید راوی می‌خواهد بپرسد چه کسی باور می‌کند رُستم مرده باشد، و این رُستم اما فقط رستم نیست؛ یک اسطوره است. نمادی از همه چیزهایی که می‌توانست اتفاق افتاده باشد و نادیده گرفته شد. این رستم می‌تواند رستم هر کدام از ما باشد.

« به من می‌گویند تو مرده‌ای، مثل این است که به آدم بگویند تو که رفته‌بودی سفر، وطنت را آب برد. و من دیگر جایی ندارم که بروم ...». «تو می‌گفتی من نمرده‌ام، منزل عوض کرده‌ام. در تو که مرا می‌بینی و بر من اشک می‌ریزی زنده می‌مانم». اما این کافی نیست...

این نقدها رو هم فرصت کردید بخوانید. من که هنوز فرصت نکرده‌ام.

نقد داستان در بی‌بی‌سی

نقد داستان در شرقیان

نقد داستان در شبکه سراسری همکاری زنان ایرانی

چه کسی باور می‌کند رستم نوشته روح‌انگیز شریفیان – انتشارات مروارید – چاپ سوم – 248 صفحه – 2200 تومان

××××××

چندتا لینک

باز هم فاجعه. این آقای علی قدیمی هم کار ما رو راحت کرده. مطلبی نوشته در رابطه با سقوط هواپیمای حامل خبرنگاران که خیلی جامع و کامل همراه با لینک‌های مرتبط هست.

دنده عقب با چشمان بسته؛ هفت گزارش جاهلانه از خاک ایران. بخوانید و تاسف بخورید!

این وبلاگ تخصصی هم از لینکی که مهدی در نظرات پُست قبل گذاشته بود یافتم. مطالب بدرد بخوری دارد در مورد زلزله و زمین شناسی.

پویا از اساس شجریان رو زیر سوال برده! کامنت‌ها هم خواندنی هستند.

تقلب حرفه‌ای در کنکور کارشناسی ارشد. جالب بید ما رو بالکل از زندگی ناامید کرد. مملکت که صاحاب نداره. چه می‌شه کرد. صفحه رو بیان پایین گزارش یکی مونده به آخر.

امروز 16 آذر بود. به یاد پارسال!

منوچهر نوذری هم رفت. این رفتن‌ها تمامی ندارد. نسلی می‌روند بدون اینکه جایگزین مناسب داشته‌باشند.

با چشمان باز دوربین دیجیتال بخرید. مفید بود.

××××××

حرفهای زیادی دارم برای گفتن. به ویژه درباره یادداشت قبل و بعضی ابهاماتی که برای خودم مطرحه درباره ملت و هویت و نژاد و قومیت و اینطور چیزها. ولی مجال بسط دادنش رو ندارم. شاید وقتی دیگر...

 

/ 5 نظر / 56 بازدید
کلاغه

خسته نباشيد افلاين ميخوانم

مندو

سلام. من خيلی از فضای داستان خوشم اومد. موفق باشی.

راز

سلام. نمی دونم چرا وقتی که این کتابو خوندم احساس اندوه شدیدی کردم! کلاً فضای داستان یه حس غریب در وجودم القا می کرد. من به این نتیجه رسیده ام که خاطره ها و آدمهایش چه تأثیر شگرفی بر زندگی ما دارند ( شایدم من). بارها بهت گفتم که از خاطره ساختن می ترسم! ولی مگه هر روز زندگی و کارها و به خصوص دوستیهایمان خاطره نیستند؟ مگر گریزی از ساختن خاطره هست؟!!

Negah

وقتی تیتر را خوندم فکر ميکردم اين رستم به معنای گريخته ام و جسته ام(به فتح ج ) به کار رفته شده! هی دل من را آب ميکنی با اين کتاب معرفی کردنهات. باید یه دفترچه بردارم و همه را یادداشت کنم که اگر کسی گذارش از این طرفها افتاد سفارش بدهم برام بیارند!! راستی اون کتاب قبلی اسمش چی بود؟

اکرم

به اين کتاب علاقمند شدم. اگه ژيداش کنم به خاطر جلدش نميذارمش کنار ممنون از نقد زيباتون